بنام خدا
تحقیق خودرا با نام خدا آغاز میکنم و عنوانی را که برای تحقیق خود انتخاب کردم نه قصه است و نه فیلم و نه نوشته ای از یک کتاب و نه در سایت های امروزی وجود دارد بلکه در قلبهای افرادی که دوران هشت سال دفاع مقدس را دیده اند وجود دارد .
جریان از اینجا شروح میشود که در تاریخ 20 بهمن ماه سال 1360 محمد که هنوز 14 سال سن بیشتر نداشت می خواهد برای دومین بار به جبهه برود و برای این کار وارد سپاه لاهیجان شد . با ورود به سپاه به اتاق کار گزینی درب میزند سلام آقا شخص پاسداری که داخل اتاق بود از زیرعینک خود نگاهی به محمد می کند: علیکم وسلام بفر ما یید . محمد: آمده ام تا به جبهه اعزام بشوم ,شخص پاسدار نگاهی به محمد کرد و گفت: برو رضایت نامه از پدر و مادرت بیاور, محمد لبخند ی زد وگفت: فکر می کنید خیلی کوچک هستم ولی اولین بار نیست که به جبهه می روم آن شخص پاسدار از جای خود بلند می شود ببخشید برادر, اسم محمد را در جمع دیگر رزمندگان می نویسد روز اعزام در تاریخ 1/12/1262 همه برای اعزام جلوی سپاه جمع شدندساعت 10صبح با بدرقه گرم مردم سوار بر اتو بوس شده بطرف جبهه های جنوب حرکت کرندهیچ کس نمی دانست مقصد کجاست اتوبوس به اهواز رسید و از اهواز به طرفه دهلران حرکت کرد ساعت حدود 4بعداز ظهر در یک اردوگاه در حوالی دهلران پیاده شده وآن شب را در اردوگاه بلاتکلیف گزراندیم فردای آن روز بعد از نماز صبح از طریق بلندگوی اردوگاه که بسیار گرفته و غم انگیز بود بصدا در آمد که می گفت کلیه نیروهای رزمنده در میدان شهدای اردوگاه جمع شوند همه جمع شدند حاج ولی که خودرا فرمانده اردوگاه معرفی کرد برای نیروها شروع به صحبت کرد بعداز صحبتهای حاج ولی بچه ها در گردانها تقسم شدند محمد , علی,سید مهدی ,تقی و یک سری از بچه ها که با هم اعزام شده بودند در یک گردان به نام گردان حضرت علی اکبر(ع) سازماندهی شدند روزها گذشت بچه هادر این اردوگاه آموزشهای لازم را برای یک عملییات دیدند در تاریخ 15/12/62 ساعت 5 عصر بود که دوباره بلند گوی اردوگاه به صدا در آمد کلیه نیرو های رزمنده با تجهیزات کامل در میدان بخط شوند با جمع شدن نیروها همه را سوار کامیون هایی که بیرون اردوگا ه منتظر بودند کردند هیچ کس نمی دانست جریان چست و به کجا می روند تا ساعت 9 شب با ما شین راه رفتند نا گهان متوجه شدند که نیرو های عراقی با سلاح دور بردمنطقه را زیر آتش دارند مجبور شدند پیاده شده و شب را در همانجا بمانند. بعد نماز صبح با پای پیاده شروع به پیاده روی کردند تا اذان ظهر بعد از نماز و نهار و یک استراحت کوتاه دوباره پیاده روی شروع شد تا اذان مغرب بعد از اذان مقرب و خواندن نماز و خوردن شام شخص پاسداری که خود را فرمانده عملییات معرفی کرد گفت عزیزان رزمنده ما امشب به یاری خداوند می خواهیم یک عملیات بزگ انجام بدهیم یعنی قرار است امشب نیرو های عراقی از طرف جاده العمار به طرف بصره 300 دستگاه تانک ببرند ونیرو های ما را از پشت سر دور زده و نیرو هایمان را از بین ببرند ما باید امشب در برابر این 300 دستگاه بمانیم حتی اگر قرار باشد همه گردان از بین برود بعد از صحبتهای فرمانده بچه ها با همدیگر خدا حافظی کردند که این خود نیز دنیایی دارد دوباره حرکت کردند ساعت حدد 12 شب بود که از طریق بی سیم خبر رسید که تانکهای عراقی دارند می آیند علی که در آن گردان کارش آرپی جی زن بود با دو نفر از کمکهایش محمد و سید مهدی آماده حرکت شدند چون اینجا آنها باید جلوتر از همه می رفتند علی رو به کمک های خود کرد و گفت شما اینجا بمانید من میروم جلو تر هر وقت به کمک شما نیاز داشتم شمارا صدا خواهم کرد علی آنقدر صبر کرد تا تانکهای عراقی به نزدیک او رسیدند ناگهان با صدای یا مهدی علی و شلیک یک گلوله آرپی جی تانک دشمن آتش گرفت تا این زمان نیرو های ما نمی دانستند که سمت چپ جاده نیرو های عراقی اردوگاه دارند با شلیک آرپی جی علی و آتش گرفتن تانک نیرو های عراقی به طرف نیروهای ما آتش گشودند آنقدر حجم آتش زیاد بود که هیج کس جرعت جنبیدن نداشت یک دوشکا و یک پدافند چهارلول به طرف نیرو های ما تیر اندازی می کردند ناگهان علی این شیر مرد گیلانی از جا بلند شد و یک گلوله آرپی جی به طرف اینها شلیک می کند با شلیگ علی نیرو های ما جان گرفته و با فر یاد الله اکبر به طرف اردوگاه حمله ور می شوند علی به همراه دو کمک خود به دنبال تانکها می روند با منحدم کردن چهار تانک دیگر تانک پنجم گلو له ای به طرف علی شلیک می کند در اینجا روح پاکش به آسمان پر کشیده و تکه تکهای بدنش نقش بر زمین میشود و علی به شهادت می رسد بچها اردو گاه فتح می کنند در این عملیات تعداد 4 نفر از نیرو های ما به شهادت رسیده و3 نفرمجروح شدند و 11نفر از عراقی ها کشته 13نفر مجروح و 15 نفر نیز به اسارت در آمدند بچه ها شروع به محکم کردن مواضع خود برای جواب دادن پاتک عراقی ها برای فردای صبح شدند چون شب حمله نیرو های عراقی زیاد مقاومت نمی کنند ولی فردای آنروز پاتک بسیار سختی انجام می داد ند به همین خاطر بچه ها در فکر فردا بودند که در حدود ساعت حدد 4 صبح بود که از طریق بی سیم خبر رسید که باید عقب نشینی کنید هر چه بچه ها اصرار کردند نشد چون از قرارمعلوم نیرو های عراقی می خواستد ازپشت سر این بچه ها دو باره حمله بکنند اگر این کار را انجام می دادند همه نیرو های ما اسیر یا به شهادت می رسیدند تصمیم به عقب نشینی گرفتند ولی هر چه فکر می کر ند با شهدا و مجروحین و اسرای عراقی چبکنند که احمد یکی از رزمندگان گفت بیاید من یک فکری دارم اسرای عراقی را آوردند شهدا و مجروحین مارا سوار بر عراقی ها کرده تا بیایند و بقییه بچه ها نیز تا صبح و روشن شدن هوا توانستند از معرکه بیرون بیایند محمد ما دست از پای ننشست چند ماه بعد در یک عملیات دیگر که به عنوان نیروی تخریب وقتی برای شناسایی و انجام باز کردن میدان مین میرود با منفجر شدن مین بدنش تکه تکه میشود ودر همان میدان حدود 3 سال می ماند بعداز 3سال چند تکه استخوان و یک پلاک به وطن باز می گردد.
وسلام – ابراهیــــم حاجی زاده